کلیدهای میانبر درویندوز7

کلیدهای میانبر در ویندوز باعث افزایش سرعت و سهولت انجام امور در سیستم عامل می شوند. کاربر می تواند برخی از نیازهای خود را بجای حرکت دادن ماوس و انتخاب چند گزینه به راحتی و با فشاردادن کلیدهای ترکیبی انجام دهد. بسیاری از شما با برخی از کلیدهای میانبر کاربردی آشنا هستید ولی ما در این مقاله قصد داریم کلید های ترکیبی را که کمتر می شناسید به شما معرفی کنیم.

 http://salijoon.ws/mail/900823/win7/17c2b3ce4732475c7746c079f65d091b_L.jpg

 

 

 

ادامه نوشته

وجود خدا

  1. مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت
  2. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
    آنها به موضوع «خدا » رسیدند،
  3. آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد
  4. مشتری پرسید :چرا؟
    آرایشگر گفت
  5. کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
    اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
    بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟
    نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند
    مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند
    آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
    در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت
    به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند
    آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟
    من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم
    مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،
    چون اگر وجود داشتند،
    هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد
    آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،
    موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
    مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است
    خدا هم وجود دارد
    فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند
    برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

محرم...

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت خبری مختصر از حادثه ی کرب و بلایت همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روزکه درخشید خدا در همه ی آینه هایت کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده می رود دایره در دایره پژواک صدایت

شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود